مثل هیچکس
حکایت جالبیست :فراموش شدگان هرگز فراموش کنندگان را از یاد نخواهند برد
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده |
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
تجربه بی رحم ترین معلم دنیاست. چون اول امتحان میگیره ، بعد درس میده!
اشتباهات انسانهای بزرگ قابل احترام است زیرا ثمر بخشتر از حقایق انسانهای کوچک است. (فردریش نیچه)
اشتباه را محکوم کن نه آنکه اشتباه از او سر زده . ( شکسپیر )
خردمند به کار خویش تکیه میکند و نادان به آرزوی خویش . ( حضرت علی (ع)
پول خوشبختی نمیآورد .... اما شکل دلپذیرتری از بدبختی را برایتان فراهم میسازد.(اسپایک میلیگان)
هیچوقت به خدا نگویید: من یک مشکل بزرگ دارم به مشکلتان بگویید:من یک خدای بزرگ دارم
فرق ما با دیوانه ها در این است که ما در اکثریت هستیم. (میشل فوکو)
هرگز کسی به دستاورد دلپذیری نرسیده است مگر آنکه در گوشه ای از وجود خود
به چیزی برتر از شرایط زمانه ایمان داشته باشد.
هرگز عشق را گدایی نکنید . معمولا چیز با ارزشی به گدا داده نمی شود.

دخترم با تو سخن می گویم
زندگی درنگهم گلزاریست
و تو با قامت چون نیلوفر،شاخه ی پر گل این گلزاری
من به چشمان تو یک خرمن گل می بینم
گل عفت ، گل صدرنگ امید
گل فردای بزرگ
گل فردای سپید
چشم تو اینه ی روشن فردای من است
گل چو پژمرده شود جای ندارد در باغ
کس نگیرد زگل مرده سراغ
دخترم با تو سخن می گویم
دیده بگشای و در اندیشه گل چینان باش
همه گل چین گل امروزند
همه هستی سوزند
کس به فردای گل باغ نمی اندیشد
انکه گرد همه گل ها به هوس می چرخد
بلبل عاشق نیست
بلکه گلچین سیه کرداریست
که سراسیمه دود در پی گل های لطیف
تا یکی لحظه به چنگ ارد و ریزد بر خا ک
دست او دشمن باغ است و نگاهش ناپاک
تو گل شادای
به ره باد مرو
غافل از باد مشو
ای گل صد پر من
همه گوهر شکنند
دیو کی ارزش گوهر داند
دخترم گوهر من ، گوهرم دختر من
تو که تک گوهر دنیای منی
دل به لبخند حرامی مسپار دزد را دوست مخوان
چشم امید به ابلیس مدار
ای گوهر تابنده بی مانند
خویش را خار مبین
اری ای دخترکم
ای سراپا الماس از حرامی بهراس
قیمت خود مشکن
قدر خود را بشناس
قدر خود را بشناس
شعر از: مهدی سهیلی
داشتم با عروسکم بازی می کردم.....
تو دنیای بچگی چقدر به من و عروسکم خوش می گذشت..
غروب بود....
غروب دلگیری بود.....
دخترکی رو دیدم که رو به خورشید که در حال رفتن بود ایستاده بود...و می گریست....
دلم برایش سوخت....
با خودم فکر کردم...شاید کسی عروسکشو ازش گرفت..
رفتم جلو پرسیدم...:چرا گریه می کنی...؟!
کی اذیتت کرده....؟ نکنه عروسکتو ازت گرفتن..؟
میخوای با مال من بازی کنی...؟میخوای منم گریه کنم...؟
با اون چشای گریونش نگاهی کرد...و لبخند زدوگفت:
به خاطر غروبه... دلم گرفته...
چشمام گریون و دلم پریشونه...
و رفته به دنیای دل شکسته ها....
بهش گفتم:این دنیا که میگی کجاست؟منم میتونم برم...؟
نگاهی بهم انداخت و بهم لبخند زد...و خیره به خورشید شد...
نگاهی کردم و در عالم بچگی گفتم اون جا چه دنیای خوبی باید باشه....
خوش به حال دلش....
حتما اون جا داره با عروسکا بازی می کنه....
چرخ و فلک سوار میشه....
شایدم سرسره بازی می کنه....
اه خوش به حال دلش....
ارزو کردم....
خدا جونم منو زودتر بزرگم کن تا دل من هم به اون جا بره.....
....و کاش این ارزو را نکرده بودم...
... اینک غروب استو من رو به خورشید ایستاده ام و در جفای پسرکی میگریم...
عروسکم در اغوشم...ودلم پر کشیده یه ان دنیا....
دخترکی به سویم من می اید...
و باز هم تکرار همان قصه تلخ....
و باز هم تکرار.....

در رویاهایم دیدم که با خدا گفتگو می کنم. خدا پرسید: پس تو می خواهی با من گفتگو کنی
من در پاسخش گفتم اگر وقت دارید. خدا خندید : وقت من بی نهایت است...
در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟
پرسیدم: چه چیز شما را سخت متعجب می سازد؟
خدا پاسخ داد: کودکی شان
اینکه آنها از کودکی شان خسته می شوند عجله دارند که بزرگ شوند
و بعد دوباره پس مدتها آرزو می کنند که کودک باشند
... اینکه آنها سلامتی شان را از دست می دهند تا پول به دست آورند
و بعد پولشان را ازدست می دهند تا دوباره سلامتی خود را به دست آورند
اینکه با اظطراب به آینده می نگرند و حال را فراموش می کنند
و بنابر این نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده
اینکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که هرگز نمی میرند
و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند
دستهای خدا دستانم را گرفت و برای مدتی سکوت کردیم
و من دوباره پرسیدم: به عنوان یک پدر می خواهی کدام درسهای زندگی را فرزندانت بیاموزند؟
او گفت: بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد
همه کاری که آنها می توانند بکنن این است که
اجازه دهندکه خودشان دوست داشته باشند
بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند
بیاموزند که تنها چند ثانیه طول می کشد تا زخمهای عمیقی بر قلب آنان که دوستشان می داریم
ایجاد کنیم اما سالها طول می کشد تا آن زخم ها التیام بخشیم
بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد
کسی است که به کمترین ها نیاز دارد
بیاموزند که آدم هایی هستند که آنها را دوست دارند
فقط نمی دانند که احساسشان را چگونه بیان کنند
بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند
و آن را متفاوت ببینند
بیاموزند که کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند
بلکه آنها باید خود را نیز ببخشند
من با خضوع گفتم:
از شما به خاطر این گفتگو متشکرم
آیا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند؟
خدا لبخند زد و گفت:
فقط اینکه بدانند من اینجا هستم
همیشه...
یک بهشت کوچک است
در نگاهم باغ ما
لابه لای شاخه ها
شعر می خواند خدا
شعر او خوشمزه است
مثل سیب و پرتقال
گاه چون آلوچه است
یا شبیه سیب کال
بار ها در باغ خود
من خدا را دیده ام
لا به لای غنچه ها
مثل گل بوییده ام
بارها حس کرده ام
لابه لای شاخه ها
در بهشت کوچکم
شعر می خواند خدا
ملیکا / اسفند ۱۳۸۴
هیچ کدوم از ماها زیاد به گذشت زمان یا بهتر بگم گذشت لحظه ها دقت نمی کنیم. اینکه چه جوری داریم سپری شون می کنیم یا اینکه چه بهره هایی ازشون می بریم. نه اینکه صرفاً لحظه ها و زمان ها و ثانیه ها رو پشت سر هم بگذرونیم.
نکنه از اون آدمایی باشیم که کودکیشون رو با همون صداقت، با همون سادگی، با همون مهربونی یا حتی با همون پاکی های دوران بچگی تو صندوقچه خاطرات گذشته گذاشتن و زیر خربال ها خاک از جنس همین زمان قایمشون کردن و خودشون هم روزمرگی روزهاشون گم شدن؟
فکر کنیم که چه جور آدمی هستیم؟ از اون دسته که میگیم می ریم ببینم به کجا می رسیم حالا هر چه پیش آید خوش آید ؟ یا نه، از اونا که واسه نفس کشیدنشون هم برنامه ریزی دارن
تا اینکه می رسیم به آخرای این زمان. به آخرین دقیقه ها. اون موقع است که زمان به معنای واقعیش واسمون ملموس می شه. با تمام وجودمون حسش می کنیم. می بینیم زمان چقدر زود گذشته و ما متوجه عبور لحظه ها و ثانیه هاش نبودیم. همون لحظه است که میفهمیم نه تنها خوب زندگی نکردیم، بلکه اصلاً زندگی نکردیم.
اینجاست که باید گفت:
ناگهان چقدر زود دیر می شود...
آهای نسیم رهگذر؛ ای مرغک شانه به سر!
ای گل سرخ اقاقیا؛ نسترن ها ؛شقایق ها!
ای کوچه های پر نفس ،پنجره های در قفس!
آیا از او شنیده اید؟! او را به جایی دیده اید؟!
او را که با من آشناست! در خلوتم اوج صداست!
ای بلبل دیوانه؛مست! ای سرزمین دوردست!
ای جاده های تب زده! مسافران شب زده!
سایه او را دیده اید؟!صدای او شنیده اید؟!
آرزویم این است
نرود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز
و به اندازه هر روز تو عاشق باشی
عاشق انکه ترا می خواهد
و به لبخند تو از خویش رها می گردد
و ترا دوست بدارد به همان اندازه
که دلت می خواهد !
سادگی را دوست دارم چون با صداقت است هیچ دروغی درآن راه نداردمانندکودکی است که با چشمان معصوم اش به همه نگاه میکند وبا معصومیت اش هزاران حرف به دنیا میزند
مارا از برکات خود بهره مند کن. چشم دلمان را بگشا تا ببینیم آنچه تاکنون ندیده ایم و دنیا را آنگونه که هست ببینیم.گوش جانمان را بگشا تا بشنویم آنچه که تاکنون نشنیده ایم و دنیا را آنگونه که هست بشنویم. مارا از شر شیاطین و انسانهای شیطان صفت حفظ کن. نور خود را در قلب ما روشن کن. آغوش خویش را از ما دریغ مدار. آمین.
نازنین دوست داشتنی .... فکر می کنم کم و بیش با مامان و بابا آشنا شدی ... البته ناگفتنی و نانوشته ها زیاد هستند ... انشاء الله سرفرصت برایت خواهم نوشت ...اما هدف من از نوشتن این مطالب , نوشتن از کارهای روز مره و روزمرگی های زندگی نیست ....من برای تو می نویسم .... تا از فرصتی که برایم فراهم شده به نحو ا حسن استفاده نمایم ....فرصتی که شاید برای بسیاری از پدران هرگز فراهم نبوده است و یا اگر بوده در گذر از بعد زمان کم رنگ و فرسوده شده است ... من برای تو زمانی می نویسم که دوران بحران و سختی زندگی را به خوبی لمس کرده ام و هنوز غبار خستگی راه این سفر را از تن نزدوده ام ...هنوز بوی جوانی و شادابی می دهم ... هنوز در گوشم طنین عشق و دوستی و مهر و صفا نواخته می شود ...من زمانی برای تو عزیزترینم می نویسم که چشمانم تن خسته و فرتوت پدر بزرگ را پذیراست و دیده ام سنگ فرش قدوم گرم و مهربان مادرم است ... من و مامان یک زوج جوانیم و قصد کردیم که جوان باقی بمانیم برای تو تا توهم جوانی کنی و شاد باشی....
عزیز نازنین .... زندگی کماکان در جریان است ...بود و نبود ما آدم ها هم هرگز در روانی این رود جاری و ساری خللی وارد نخواهد کرد ...زندگی از زنده بودن می آید و زنده بودن از عشق ... پس عشق در تمامی لحظه ها جاری و ساری بوده , هست و خواهد بود .... پس راز زندگی عشق است ...
اما عشق چیست ؟ دوستی چیست ؟ حب چیست ؟ پدر کیست ؟ مادر کیست ؟تو کیستی ؟ و .... همه را برایت خواهم گفت .... گفتن از من ..خواندن از تو .. و در باور آنها آزادی ..این ها که برایت خواهم نوشت ...دلنوشته و باورهای من بعنوان بابای فاطمه که تو عزیزترین باشی است ... این ها می تواند در باور تو حک شود و می تواند تنها برای لحظاتی در قاب چشمان سیاه و قشنگت حک شود .... من دلنوشته های بسیاری را خواندم ...شنیدم ....لمس کردم ... اما خیلی از آنها را تا تجربه نکردم باور نکردم ...پس برای تو هیچ اصراری نیست تا باور کنی .... اما عزیز مهربونم تنها خواهشی که از تو دارم این است که از کنار گفته ها بابا به آسانی نگذری ... بسیاری از آنچه که به باور رسیده ام ...حاصل تجربه بوده است ... و همیشه تجربه شیرین نیست ...تجربه گاهی آنچنان تلخ است که خود را در لبه تیز پرتگاه نابودی و نیستی می بینی .... و زمانی که از آن پرتگاه وارهی ...ترس از آن پرتگاه است که تجربه ای را که داشته ای به یاد می آوری ... گاهی این ترس که وارهیدن از آن حلاوت و شیرینی خاص خود را به همراه خواهد داشت .... برای تو ماندگار خواهد شد ...
دختر خوبم ...همانطور که برایت نوشته بودم ...بابابزرگ و مامان بزرگ هیچکدام سواد خواندن ونوشتن نداشتند ... اما شاگرد اول کلاس زمان بودند ....دفتر مشق تجربه های آنها ...مسیر راهم شد .... من پدر بزرگ را بیشتر از خیلی از روانشناس ها و تحصیل کرده های دانشگاهی قبول داشته و دارم ...از همان زمان هایی که دستان کوچکم را می گرفت و با خود به مجالس غم و شادی اقوام می برد ... از زمانی که چشمانم را با فقرو ثروت حاشیه نشینان شهر و کاخ نشینان زمانمان آشنا کرد ...از همان زمان که در عین ثروت , مزه فقر را به من چشانت تا فخر نفروشم ... باور نمی کنی عزیز نازنیم ...من دانشگاه را با کفشهای پاره و وصله پینه شده پشت سر گذاشتم ...برای نشاندن خنده بر لبان قشنگ و چشمان بغض آلود بگویم من همیشه یک واکس در کیفم داشتم تا هر وقت مندرس بودن کفشم هایم مشخص شد سریع با واکس آنرا از دید دیگران پنهان سازم ....لباسهایم را آنقدر اتو کشیده بودم که برق اتو و نخ کش شدن ها شلوارو پیراهنم کم کم خود نمایی میکرد ....اما راضی بودم .... چون فقر را کاملا با چشمانم لمس کرده بودم ....چون فقر را دیده بودم ...خود را در کمال ثروت می دیدم .... پدر بزرگ همیشه نگاهم را معطوف به کوخ نشینی می کرد ... می گفت اگر می خواهی شاد زندگی کنی باید سر به پایین داشته باشی و شاکر باشی برای هرچیزی که داری ....واقعا همانطور بود من وقتی برق اتو شلوارم می دیدم هرگز ناراحت نمی شدم ...چون دیده بودم کسانی که شلوارشان وصله شده است ... اگر با کفشها وصله شده خودم مهربان بودم ... چون دیده بودم کسانی که کفش نداشتند و یا حتی پا برای کفش پوشیدن ..... پدر بزرگ طی دوران مدرسه و دانشگاه یکبار هم به محل تحصیل من نیامد ... اما سایه اش همیشه با من بود ...و وجودش برایم تکیه گاهی محکم ... آنقدر وجودش را در وجودم حس می کردم که راه خطا و تعلل را بر من می بست ... وجودش زمانی در من نقش گرفت که بدن سوخته و لهیده شده اش را در گرمای سوزان و شرجی جنوب در چار دیواری اتاقک آهنی کامیون دیدم ... دستان زمخت و پینه بسته اش را که گازوییل و روغن و خاک ترکیده اش کرده بودند را در دستانم لمس کرده بودم ... وجود پدر بزرگ زمانی در من حلول یافت که صدای گرسنگی اش را در مسافرتی طولانی شنیدم ...زمانی که هیچ نمی خورد تا در کنار خانواده سر سفره بنشیند و با ما باشد ...اگر برایت بگویم شاید باورش برایت کمی دشوار باشد ....شوق رسیدن به خانه و دیدن بچه ها پدر بزرگ را گاها ودار می کرد ...مسافت های طولانی را رانندگی کند تا شب به منزل برسد و در کنار خانواده باشد .... چندین بار شده بود که صبح وقتی می خواستیم برویم مدرسه ...پدربزرگ را می دیدیم که درست پشت در منزل در کامیون خوابیده ... وقتی بیدارش می کردیم ... و می بوسیدمش .... و از او می پرسیدیم که این همه راه آمده ای چرا در نزدی و یاوارد منزل نشدی ... می گفت نمی خواستم شما بیدار شوید....این همان پدری بود که راه هر گونه خطا را از من صلب می کرد... مادر بزرگ هم همانطور ...رنج مادر بزرگ و سختی های او بیشتر برایمان نمایان بود .... صبح ها زمانی که ما در خواب ناز بودیم او خیلی پیش از ما از ما بر می خواست و زمانی که ما از شیطنت های روزانه به خواب شیرین می رفیم او از فرط خستگی و احساس وظیفه تا پاسی از شب پلک بر هم نمی نهاد ... من برای تو عزیزترینم می نویسم ...از عشق ...دوستی ...خانواده ...مهربانی و آدم بودن ....آدم بودن انسانها و انسان بودن گرگها ....زشتی هایی که لمس کردم و زیبایی هایی که احساس نمودم .... تا شاید چراغی باشد فرا روی گامهای نوپا و جوان تو ....
من و مامان ... تو را با اعتماد به نفس بزرگ کرده ایم و اکنون این اعتماد به نفس را در آستانه شکوفا شدن در سه سالگی در کلام و رفتار تو می بینیم ..... همین قدر بدان که من همین ایام به حسن درایت و فهم تو ایمان دارم و چون می دانم که می فهمی معنای دلنوشته هایم را برایت می نویسم .... از راه دور ... فارغ از بعد زمان می بوسمت ....دوستدار همیشگی تو بابا ....
١. وقتى یکساله بودید، او شما را حمام میبرد و تمیز میکرد. قدردانى شما از او این بود که تمام شبها تا صبح گریه میکردید.
٢. وقتى دوساله بودید، او به شما راه رفتن آموخت. قدردانى شما از او این بود که هر وقت صدایتان میکرد فرار میکردید.
٣. وقتى سهساله بودید، او تمام غذاهاى شما را با عشق و علاقه آماده میکرد. قدردانى شما از او این بود که ظرف غذایتان را روى زمین میانداختید و همه جا را کثیف میکردید.
٤. وقتى چهارساله بودید، او به دست شما چندمداد رنگى داد. قدردانى شما از او این بود که روى دیوارهاى اتاق و میزغذاخورى خط میکشیدید.
٥. وقتى پنجساله بودید، او لباسهاى قشنگ به تن شما میپوشاند. قدردانى شما از او این بود که خود را در نزدیکترین خاک و گِلى که پیدا میکردید میانداختید.
٦. وقتى شش ساله بودید، او براى شما یک توپ خرید. قدردانى شما از او این بود که آن را به شیشه همسایه کوبیدید.
٧. وقتى هفت ساله بودید، او شما را به مدرسه برد. قدردانى شما از او این بود که داد میزدید:«من نمیام! من نمیام!»
٨. وقتى هشت ساله بودید، او به دست شما یک بستنى داد. قدردانى شما از او این بود که آن را روى لباس خود ریختید.
٩. وقتى نه ساله بودید، او شما را به کلاس آموزش موسیقى فرستاد. قدردانى شما از او این بود هیچگاه تمرین نمیکردید.
١٠. وقتى ده ساله بودید، او با ماشین شما را همه جا میرساند، از استادیوم ورزشى تا مدرسه تا جشن تولد دوستتان تا ... قدردانى شما از او این بود که از ماشین پیاده میشدید و پشت سرتان را نگاه هم نمیکردید.
١١. وقتى یازده ساله بودید، او شما و دوستتان را به سینما میبرد. قدردانى شما از او این بود که از او میخواستید در ردیف جداگانه بنشیند.
١٢. وقتى دوازده ساله بودید، او به شما هشدار میداد که بعضى فیلمها یا برنامههاى تلویزیون را تماشا نکنید. قدردانى شما از او این بود که صبر میکردید تا او از خانه بیرون رود.
١٣. وقتى سیزده ساله بودید، او به شما پیشنهاد میکرد که موى سرتان را اصلاح کنید. قدردانى شما از او این بود که به او میگفتید از مُد چیزى نمیفهمد.
١٤. وقتى چهاردهساله بودید، او هزینه سفر یکماهه شما را در تعطیلات تابستان پرداخت کرد. قدردانى شما از او این بود که حتى یک نامه هم برایش ننوشتید.
١٥. وقتى پانزده ساله بودید، او از سرکار به خانه بازمیگشت و در انتظار استقبال شما بود. قدردانى شما از او این بود که در اتاقتان را قفل میکردید.
١٦. وقتى شانزده ساله بودید، او منتظر یک تلفن مهم بود. قدردانى شما از او این بود که مدتى طولانى تلفن را اشغال نگهداشته بودید و با دوستتان حرف میزدید.
١٧. وقتى هفده ساله بودید، او در جشن فارغالتحصیلى دبیرستان شما گریه کرد. قدردانى شما از او این بود که به او توجهى نکردید و تمام شب را با دوستانتان گذراندید.
١٨. وقتى هجده ساله بودید، او به شما رانندگى یاد داد و اجازه داد ماشینش را برانید. قدردانى شما از او این بود که هر وقت فرصت پیدا میکردید کلید ماشینش را یواشکى بر میداشتید و میرفتید.
١٩. وقتى نوزده ساله بودید، او هزینههاى دانشگاه شما را میپرداخت، شما را با ماشین به دانشگاه میرساند، کیف شما را حمل میکرد. قدردانى شما از او این بود که ٥٠ متر مانده به دانشگاه از ماشین پیاده میشدید و با او خداحافظى میکردید تا جلوى دوستانتان خجالت نکشید.
٢٠. وقتى بیستساله بودید، او از شما درباره دوستانتان سوال میکرد. قدردانى شما از او این بود که به او میگفتید «به تو مربوط نیست».
٢١. وقتى بیستویک ساله بودید، او به شما شغلهایى را براى آیندهتان پیشنهاد میکرد. قدردانى شما از او این بود که به او میگفتید: «من نمیخواهم مثل تو بشم.»
٢٢. وقتى بیستودوساله بودید، او براى فارغالتحصیلى شما از دانشگاه یک مهمانى ترتیب داد. قدردانى شما از او این بود که از او خواستید شما را به مسافرت یک ماهه خارج از کشور بفرستد.
٢٣. وقتى بیستوسهساله بودید، او براى آپارتمان شما یک دست مبل خرید. قدردانى شما از او این بود که به دوستانتان میگفتید چقدر این مبلمان زشت است.
٢٤. وقتى بیستوچهارساله بودید، او با نامزد شما ملاقات کرد و از شما درباره برنامه آیندهتان سوال کرد. قدردانى شما از او این بود که با صداى بلند داد زدید: «مادر، خواهش میکنم!»
٢٥. وقتى بیستوپنج ساله بودید، او به هزینههاى عروسى شما کمک کرد، در مراسم عروسیتان گریه کرد و به شما گفت که عمیقاً عاشق شماست. قدردانى شما از او این بود که به یک شهر دیگر نقل مکان کردید.
٢٦. وقتى سیساله بودید، او به شما در مورد تربیت بچهتان نصیحت کرد. قدردانى شما از او این بود که به او گفتید «زمانه دیگر عوض شده است.»
٢٧. وقتى چهل ساله بودید، او به شما تلفن کرد و روز تولّد یکى از نزدیکان را یادآورى نمود. قدردانى شما از او این بود که به او گفتید «من الان خیلى سرم شلوغ است.»
٢٨. وقتى پنجاه ساله بودید، او بیمار شد و به مراقبت شما نیاز داشت. قدردانى شما از او این بود که او را به خانه سالمندان فرستادید.
٢٩. و ناگاه، یکروز او به آرامى از دنیا رفت و تمام کارهایى که میتوانستید بکنید و نکرده بودید مثل صاعقه به قلب شما فرود آمد.
اگر او هنوز در کنار شماست، هرگز فراموش نکنید که او را بیشتر از همیشه عاشقانه دوست بدارید.
و اگر نیست، عشق بیقید و شرط او را به یاد آورید.
| Design By : Night Skin |













